روزی من چهل ساله میشوم و موهایم جوگندمیحتمابازهم شبها تنهایی قدم میزنم و بازهم هدایت میخوانم.

آن روزها کم حرف تر و آرام تر میشوم کمتر میخندم بیشتر نگاه میکنم و عمیق تر فکر حتی شایدسه شنبه ای بیاید و فراموشم شود در انقلاب سیگار کشیدن به چه معناست

حتما توهم کمتر چشمانت میدرخشد و به آراستگیِ قبل نیستی و هرگز خاطرت نیست نقاشی ام میان کدام کتاب فراموشی ات خاک میخورد

و اصلا برایت مهم نیست تنها مخاطب زندگیِ یک مرد بودن چه حسی دارد

لابد 

آن موقع دخترت عاشق شده و سعی داری انتخاب منطقی را یادش دهی و برای دوست داشتنش دلیل عقلانی بخواهی و یکروز که سعی داری هوای یک عشق را از سر دخترت بپرانی

باهم سری به کتاب های دانشگاهی ات میزنید ناخودآگاه خشکت میزند و یک لبخند عمیق از انبار کهنه دلت بیرون می آید

نفست حبس میشود و من را بیاد می آوری و مقایسه بین یک همکلاسی دیوانه دوران جوانی ات با شریک زندگی کنونی ات گند بزند به تمام دلایل منطقی ات

و بلاخره در چهل سالگی متوجه میشوی عاشقی منطق ندارد و دوست داشتن 

دلیل...


پی نوشت : لازم نیست حتما چهل سالگی اینارو تجربه کنی 

ممکنه تو بیست و یک سالگی هم موهات جوگندمی بشه و خیلی چیزارو تجربه کنی (: