450 درجه‌ی فارنهایت

کتابی که خوندم و میتونم بگم تاثیر زیادی تو زندگیم داشت کتاب تاریخچه زمان از استیون هاوکینگ ، استیون هاوکینگ مهم ترین نظریه پرداز عصر ما در زمینه فیزیک بود . و کمتر آدمی رو با یکم مطالعه میشه پیدا کرد که حداقل اسمش رو نشنیده باشه البته از نظر بعضیا همون آدم فلجس که رو ویلچر نشسته بود .

سال 95 من برای دومین بار کنکور دادم ، بعد از اعلام نتایج و انتخاب رشته وقتی نتایج نهایی اومد من،  فیزیک قبول شدم یکی از چندیدن رشته ای که انتخاب کرده بودم . اولش گنگ بودم و نمیدونستم چیکارکنم خواستم نرم اما وقتی فکر کردم دیدم که همیشه یکی از علایق من همین رشته بوده از خیلی وقت پیش ها ، ولی هنوز به خاطر حرف مردم مردد بودم ، هیچ وقت حرف بقیه برام مهم نبود نمیدونم چرا تو اون دوران مهم شده بود .

این کتاب رو اتفاقی پپدا کردم و اولین کتابی بود که از هاوکینگ خوندم ، موضوعات مختلفی داره الهیات ، فلسفه و فیزیک ، مطالبی که درباره خدا داره اما موضوع زمان در کتاب مهم تر از اینهاس ، مسئله ی لاینحل زمان

چه تو این کتاب چه توی زندگی عادی زمان مهم ترین مسئله س ، آدمایی که اون زمان حرفشون برای من مهم شده بود به من میگفتن چرا وقتتو بزاری برای کاری که پول توش نیست ، پول مهمه برای همه اما همه چیز نیست برای کسی که به چیزی یا کاری علاقه داره ، این کتاب و استیون هاوکینگ به من یاد دادن که نباید یکسری شرایط جلوی رسیدن آدم به آرزوهاش رو بگیره چه آدمی که روی وپلچره و چه کسی که سرپا وایساده . یادگرفتم برای چیزهایی که دارم تلاش کنم نه اون چیزی که معلوم نیست بتونم داشته باشم !


 به صورت خودجوش تو هیچ چالشی شرکت نکرده بودم ، اما این داغان کاری کرد که گفتم حتما ارزش یکبار امتحان کردن رو داره .

دعوت میشه 

آقای حسین 

خانم نیلی 


  • میم حا
  • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

قبل از خواب ...

یه فیلمی بود که یادم نیس چی بود ، یه دیالوگی داشت که اونم تقریبا یادم نیست ، ولی اون صحنه از فیلم یادمه یه کاراکتر زن بود که میگفت ،به نظرت اگه ما بمیریم اون دنیا تموم خاطراتمون از اینجا یادمونه ؟ کاراکتر روبه روش میگفت اره دیگه اگه نبود که خیلی بد میشد ، اون کاراکتر اولیه میگفت ای کاش یه سری چیزا یادمون میرفت ...

اره راست میگفت کاش یه سری چیزا از یادمون میرفت ، یه عمر حسرت خیلی چیزا رو بخوری بعد هم بمیری دوباره حسرت بخوری ؟ والا ظلمه 


پ.ن: همسایه گرامی ساعت یک شب وقت جوگیر کردن بچهبرای پشتک زدن نیست ، بچه ساعت خواب داره ، رعایت کن
  • میم حا
  • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

ما کُردها !

کُردها یه کلمه ی پر مهری دارن به اسم 'باوان' اگه بخوایم ساده ترجمه کنیم میشه جگر گوشه ، اما در اصل از بابا و مامان میاد یعنی خانه پدری 

وقتی کسی میگه 'باوانِم' یعنی چنان با دل و جانم آمیختی که گویی ریشه منی ...

  • میم حا
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

این نامه رو ...

لیلا تو فقط بخون ، فقط خودت 

آقای حامد عنقا علاقه خیلی خاصی بهت داره ، خودت میدونی که ! توی تنهایی لیلا عاشق شدی ، اتفاقا توی پدر هم عاشق شدی ! اونجا عاشق یه آدم مذهبی شدی اینجا هم همینطور ، اونجا معشوقت برای فرار از گناه به خودش آزار رسوند اتفاقا اینجا هم همینطور ، اونجا همسرت مرد اینجا هم همینطور ،یه بچه داشتی افتادی زندون همش همینجا تکرار شد ، با یه سری تغییرات کوچیک ! 

لیلا ، به حامد بگو اینبار خواست تَکرار کنه یادش باشه آدمای مذهبی هم میخندن ، تفریح دارن از بقیه جدا نیستن ! به حامد بگو مذهبی ها انقد خشک نیستن دفعه بعد یکم بیشتر توجه کنه !

#موقت

  • میم حا
  • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

سخته !

فکر کردن بهش سخته ، شروعش سخته ، ادامه دادنش سخته 

اما نباید هیچ وقت از اون چیزی که میخوایم دست بکشیم ، صبر کردن سخته اما حسرت خوردن خیلی سخت تره ...


قسمتی از سختی های اینروزا !

  • میم حا
  • جمعه ۵ مرداد ۹۷

همه با هم بریم !

میگفت اینجا دیگه جای زندگی نیست . گفتم چرا ؟ گفت همه چی پارتی بازی شده ، هیچ کاری نیست همه کارهارو به آشناهای خودشون میدن . گفتم درسته ولی دنبال چه کاری رفتی بهت ندادن ؟ گفت تو هر اداره ای میری نیرو نمیخوان آزمون های الکی برگزار میکنن ، نفرات از قبل تعین شده . من این همه درس خوندم حالا باید بیکار باشم ! گفتم راستی مدرکت چی بود ؟ گفت فوق دیپلم مکانیک خودرو از دانشگاه علمی کاربردی گفتم اره واقعا دیگه اینجا جای موندن نیست !

  • میم حا
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

سلکشن رویا !

گفتی نظر خطاست،

تو دل میبری رواست؟!…/سعدی

همیشه اول یه سری چیزا معمولیه ، مثلا یه آدم رو معمولی دوست داری اما بعد از مدتی اون آدم معمولی خاص میشه ، اولش فک میکردی معمولی میمونین ، معمولی پیش میره ، این خاصیه عشقه کاری میکنه وسط همه معمولی بودنا اون آدم معمولی دلتو بِبره .

یهو به خودت میای میبینی از اون همه فاصله ای که باهاش داشتی چیزی نمونده ، اون رویای معمولی به زندگی روزمره تبدیل شده .

همش تو فکر اینی که این دل بردن از کجا شروع شد ، کدوم حرفش بود که اون حس معمولی رو از بین برد . تو کدوم یکی از حرفاش فهمیدی دوسش داری ؟


بدنت داره سیخ های کباب رو میچرخونه و روحت جای دیگس ، سرتو میگیری بالا میبینی بالا سرته شما بودین دستتون نمیسوخت ؟ 




  • میم حا
  • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷

چشمانش !

+به گمونم عاشق شدم ...

-جدی ...!

+ آره ، راستش دقیق هم نمیدونم آخه وقتی میبینمش نمیدونم چی باید بگم ، دوس دارم تا ابد بشینه روبه روم و باهاش حرف بزنم ، نگاش کنم ، تا ابد حواسش پیشه من باشه ، اما خب هربار که میبینمش گفتن ساده ترین کلمات هم برام سخت میشه ! وقتی قلبم حضورشو حس میکنه تند میزنه نمیدونم چه بلایی سرش میاد ، آرومم ها تمام دنیا رو فرموش میکنم اما نمیدونم چرا استرس میگیرم ! یه وقتایی که داره میخنده و صدای خندش میاد توی گوشم منم خندم میگیره ! وقتایی که بهش فکر میکنم و خندم میگیره مردم فکر میکنن دیوونه شدم اما من به اونا اهمیت نمیدم ، وقتی که چشماش ...

راستی!!...چشماش ...

  • میم حا
  • دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷

میشه ..!

آری، شود، ولیک، به خون جگر شود... /حافط 


یه چیزی هست اینکه تا وقتی کسی از ما نظر نخواد نمیتونیم تو کارش دخالت کنیم ، وقتی یه نفر تصمیم به انجام کاری میگیره موفقیت یا شکستش به خودش مربوطه و ما حق دخالت نداریم ، اگه از ما خواست کمکش کنیم اونموقع ما میتونیم بگیم اگه این کارو کنی بهتره .

وقتی یه نفر یه رشته ای رو انتخاب کرده اینکه اون رشته در آینده کارش سخته یا کار براش کمه به خودش مربوطه ، ما حق نداریم دلسردش کنیم . شاید اون آدم بتونه تو اون کار به نهایت موفقیت برسه. 


خلاصه یه کار جدید رو شروع کردم و از الان هم برای خون به جگر شدن آماده ام ، باشد که به راه راست هدایت شوند و دست از خون به جگر کردن بردارن !

  • میم حا
  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

پس کجا جویم تو را ؟

از سری اقدامات قبل از خواب اینه باید مولانا خوند و چارتار گوش کرد ،شمارو دعوت میکنم به این کار

[بی او نتوان رفتن

بی‌او نتوان گفتن]

مولانا

آدینه از چارتار

  • میم حا
  • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷