جِدای

آدمی که شبیه همه نیست !
سلام خوش آمدید

اولین !

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

تمام عمرمون با یه فکر اشتباه میگذره همیشه فکر می کنیم فرصت برای جبران هست 

از کودکی هروقت کار اشتباهی میکنیم همه مارو میبخشن .... در واقع عادت کردیم به بخشیده شدن به فرصت جبران داشتن ... شاید برای همینه که هیچوقت اشتباهاتمون رو ترک نمی کنیم ...

این داستانه یک عادته .... عادتی که اگه میخواین بفهمین با آدم چیکار میکنه ایندفعه موقع پوشیدن شلوار اول پای چپتون رو بکنید تو ...

عقل زندگی رو هدایت نمیکنه این عادته که مارو هدایت میکنه ... عادت کردیم ظهر ها بیدار بشیم ... هیچ کاری نکنیم و منتظر بمونیم همه چی خود به خود درست بشه عادت کردیم فقط از اوضاع بنالیم ... زندگیمون شبیه یه زندان شده که هر روز یک سری کار رو از روی عادت انجام میدیم  ‌‌‌... زندانی که اول ازش بدت میاد ولی کم کم عادت میکنی بهش و روزی میرسه میبینی بهش وابسته شدی ! 

یکی از بزرگترین مشکلاتمون اینه که فقط از مشکلاتمون حرف میزنیم بشکنید این عادت رو  از خوشی ها بگید ...


مثنوی یک قصه‌ای دارد حکایت یک گاو است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبزِ خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد، چاق و فربه می‌شود، بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تن‌اش گوشت شده بود، آب می‌شود. حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی‌های بی‌خود ما آدم‌هاست. حکایت‌‌ همان ترس‌هایی، که هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد، فقط لحظه‌هایمان را هدر می‌دهد. یک روز چشم باز می‌کنی، به خودت می‌آیی، می‌بینی عمری در ترس گذشته و تو لذتی از روز‌هایت نبردی. معتاد شده‌ایم، عادت کرده‌ایم هر روز یک دلمشغولی پیدا کنیم. یک روز غصه گذشته ر‌هایمان نمی‌کند، یک روز دلواپسی فردا. مدتی‌ست فکرم مشغول این تک بیت «باید پارو نزد وا داد» شده است.

خوب است گاهی، دلمان را به دریا بزنیم، توکل کنیم و امیدوار باشیم موج بعدی که می‌آید ما را به جاهای خوب خوب می‌رساند. باور کنید‌‌ همان فکرش هم خوب است، شما را به جاهای خوب خوب می‌رساند.


پی نوشت : 

گاهی باید خودتو از قید مجازیت جدا کنی و  به خودت فکر کنی نه به کامنت و پستات (:

در شب گیسوان تو رو حتما بشنوید (:

  • میم حا

بیست وَ یک روز

نظرات (۶)

به فکر فرو رفتم...

یعنی من کپیِ اون گاوم! :|
پاسخ:
خوبه (:

بیشترمون شبیه اون گاویم (:
تایید کامنت اول. 
من دقییییقا چون اون گاو هستم :|
پاسخ:
همچون کامنت اول 
بیشترمون شبیه گاویم (:
جالب بود...
شنیدم:) خوب بود...
ای که تو سوی خویش ومن
سوی سراب میروم
خخخخ


پاسخ:
(:
کجاش خنده داشت |:
مطلب خوبی بود
ممنون
پاسخ:
(: 
خواهش
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • درب مغازه رو بستم رفتم تو تاریک خونه ی مغازه شلوارمو درارودم دوباره اومدم پا کنم اول پای چپو گذاشتم.... خوردم زمین خدا لعنتت کنه:)) آزار داری مگه؟ مث آدم نشسته بودم داشتم کاسبیمو میکردم. انگشت ثبابه (سبابه؟ صبابه؟) ی دست چپم موند زیرم. نمیبخشمت... میدونی من چند کیلوئَم؟
    پاسخ:
    خو برادر من مگه مجبوری |: من گفتم سری بعد خواستی شلوار  بپوشی امتحان کن نه اینکه مغازه رو ببندی شلوارتو عوض کنی |: 
    انگشت ثبابه (سبابه؟صبابت؟ ) خوبه الان ؟
    حالا سر پل صراط جلوی منو نگیری واسه یه زمین خوردن |:
    " خود آگاهی یعنی بیرون شدن از عاداتی که برجان احاطه یافته اند ، و بر خود نگریستن، اما عادت همواره ملازم با غفلت است و از غفلت زده نمیتوان خواست که از غفلت زدگی خویش، غافل نباشد. "
    شهید آوینی
    ........
    خیلی خوب نوشتید
    موفق باشید

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    جِدای

    .| |. .||| .|
    || |. |.|| .|| .
    || |.
    .| ... |

    آخرین مطالب
    پربیننده ترین مطالب